انقدر که حال و حوصله ی ادامه ندارم ...
یاد آوازه خوان هفته های خاکستری و جمعه های سیاهمان گرامی باد.
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟
گیرم که می کشید
گیرم که می برید
گیرم که می زنید
با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟
خسرو گلسرخی
فریاد
خون
روز؛
سکوت
افیون!
آحه چه جوری تحمل میکنی؟
من بعد از ۲۱ سال و چند روز زنده گی ، کم آوردم! دارم عق میزنم.
دارم شک میکنم که نکنه به مخدرات رو آوردی و یه گوشه ی عرش کبریاییت لم دادی و پاهاتُ دراز کردی. سیگاری رو هم گذاشتی گوشه ی لبت ... چای سنگینی هم کنار دستت...
از اون دور داری به این بنده هات نگاه میکنی و افسوس میخوری ...
چرا آفریدی؟ خدا وکیلی چرا آفریدی؟ این همه فرشته دور و برت بود، دیگه آدم واسه چیت بود؟
دلم واست میسوزه ولی کاری از دستم بر نمیاد، حتی واسه خودم!
.
.
.
( برای ۱۱ تیر، روز ورودم به این دنیا! )
او جان می داد
در همین یک قدمی
و چشمانش
- این روزنه های امید! -
چشمه ی خون شد!
پویا
من اما عقل می بازم ...
این روزها عجیب عقل باخته ام. فکرشو هم نمیکردم که به این روز بیفتم.
حال و هوای عجیبیست و من شدیدا سگ شده ام!
نفسم هم سنگین بالا میاد.
آی عشق
آی عشق
چهره ی آشنایت پیدا نیست ...
- ای شاه ماهی دریای عشق -
به خواب دیده ام !
شاعر از غم کبوتر دق کرد.
به احترام شاعر
همه ی کبوتران شهر را
سر بریدند!
دو چشمت ناخدای این دلم شد
به هر جا که نظر کرد منزلم شد
پس از غرق دلم در آب دیده
در دل دیگر برفت، صاحب نظر شد
پویا
از برای دل ما قحط پریشانی نیست
صائب تبریزی
سلام لولی
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو!
- می دانم رسم ادب نیست
اما
اینجا
کاغذهم
چون رفاقت
کیمیا شده است-
می گفتم...
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال!!
-آخ!
باز هم پوزش
آخر می دانی
این روزها
در شهر ما
قلم مال از ما بهتران است
ما مانده ایم و ذغال و ...
بماند-
چه می گفتم؟
هان!
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال
در پناهگاه کوچه ی پشتی
-مگر نمی دانی؟!
در شهر ما
هنوز
جنگ است-
آری
داشتم نامه ای می نوشتم
برای تو
بر کاغذ کاهی
پشت و رو
با ذغال
در پناهگاه کوچه ی پشتی
که ناگاه
مردی بانگ زد:
هی
با توام
ننویس!
کبوتران نامه بر را
خودکشی کرده اند!
پویا
من چيدم ؛
ولي
گناه از تو بود
كه آدم نبودي !
ف.ج.ارژیه

داشتم تلویزیون نگاه می کردم که اس ام اس اومد
هامون................ کاغذ بی خط.....................خسرو................کات
نمی خواستم باور کنم
زنگ زدم به نیکروز .گفتم شاید منظورش چیز دیگه ای بوده اما....
خسرو رفته بود....
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.
وخنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.
غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست.
احمد شاملو
صبح زود پا شدم و سریع رفتم دوش گرفتم.ریش چند روزه رو هم به جرم ابراز وجود به دست تیغ سپردم.خدا را شکر اونقدر مو روی سرم نیست که بخوام وقت براش بذارم.بعد از مدتها، به دندون ها هم یه حال اساسی دادم .وقتی خواستم از در خونه بیام بیرون، یه نگاه به تیپ خودم انداختم و با خودم گفتم حتما امروز تورش می کنم.
توی راه دانشگاه هر چی چش چش کردم ندیدمش.رسیدم دانشکده؛ توی راهروها هم نبود.رفتم سر کلاس.اولین نفری بودم که رسیدم.بچه ها یکی یکی (شایدم دوتا دوتا یا چندتا چندتا)اومدن.نه، مثل اینکه خبری ازش نبود.نگاه های بچه های کلاس داشت می رفت رو اعصابم.از کلاس زدم بیرون .مقصد:بوفه.گفتم شاید اونم حال نکرده بره کلاس و اومده بوفه. اما نه، اونجا هم نبود.شروع کردم به گشت زدن تو دانشگاه. همه ی دانشکده ها رو سر زدم.سایت، مسجد،آمفی تئاتر،سلف و... .اما بی فایده بود.
عصر، راه خونه رو پیاده گز کردم.گفتم بلکه توی راه ببینمش.یه سر به سینما زدم.مثل همیشه خلوت و سوت وکور بود.یه دفعه به سرم زد برم به سمت بیمارستان.می دونستم که زیاد میره اونجا.رسیدم در بیمارستان.طبق معمول غلغله بود.صدای آه و ناله فضای اونجا رو پر کرده بود.رفتم داخل.وجودش رو حس کردم.هرچی اینور و اونور رفتم تا ببینمش، نتونستم.شاید هم اون داشت خودش رو از من قایم می کرد.
شب ؛خسته و کوفته برگشتم به سمت خونه.نزدیکای خونه، احساس کردم صدای گریه و زاری میاد.تندتر رفتم.در خونه ی تقی پارچه ی سیاه زده بودن.
آه... مثل اینکه تقی از من زرنگ تر بود...بالاخره اونو تورش کرده بود.
پویا۲/۳/۸۷
قصه ی درد ست
قصه ی درد مرد غریبیست
فتاده به لجن زار
مردی از
تبار انسان.
« پ.خروش»
برایش هورا کشیدیم
دریغا
او
خود
از دل شب آمده بود
پ.خروش
نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سال ها هست كه در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان،
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
ـ خانه كوچك ما
سيب نداشت.
حميد مصدق
دستش به دستبند بود
از پشت میله ها
عریانی دستان مرا ندید
اما
یک لحظه در تلاطم چشمان من نگریست
چیزی نگفت
رفت.
اکنون اشباح از میانه ی هر راه می خزند
خورشید
در پشت پلک های من اعدام می شود ...
«خسرو گلسرخی»
پرده می اندازم
وندرین خلوت گم گشته سرد
اشک آهسته فرو می ریزم
تا که این مردم بیگانه ز درد
نشنوند آه و صدای نفسم
وه چه تنگ است خدایا قفسم!
.....کیست فریادرسم؟
«محمدرضا نعمتی زاده»
در آخرین لحظات زندگی پدرم،با گریه و زاری سر بر بالینش نهادم..گفتم پدر!من که در هنگام زندگی تو،خدمتی برایت انجام ندادم،ولی..باورکن..پس از مرگ تو،هر روز،گلهای اطراف گور تو را با آب دیده آبیاری خواهم کرد!..پدرم خندید،خنده ای سراپا درد،خنده ای ناتمام و سرد،که ناتمامی یک ناله ی آهسته تمامش کرد..آن وقت گفت:پسر خوب،من با آمدن تو بر سر گورم،کاری ندارم..ولی هیچ وقت انتظار دیدن گل در اطراف گور من نداشته باش.چون زمین برای رویاندن گلها قوت لازم دارد،من در سرتاسر زندگی چه چیز با قوتی خوردم،که تحویل زمین بدهم؟
کارو
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدامین سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!
پس پشت مردمکان ات
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان برآماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!
و دل ات
کبوتر آشتی ست
در خون تپیده
به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!
«احمد شاملو»
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان ست
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
.نگه جز پیش پا را دید،نتواند
که ره تاریک و لغزان ست
.وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان ست
.نفس کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک
.چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
.نفس کاینست،پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیراهن چرکین
!هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی
...دمت گرم و سرت خوش باد
!سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای
!منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم
.منم من،سنگ تیپا خورده رنجور
.منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور
نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم
.بیا بگشای در،بگشای،که دلتنگم
.حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
.تگرگی نیست،مرگی نیست
.صدائی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان ست
.من امشب آمدستم وام بگذارم
.حسابت را کنار جام بگذارم
.چه میگوئی که بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد؟
فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
.حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان ست
.و قندیل سپهر تنگ میدان.مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان ست
.حریفا!رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان ست
.سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
.هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان؛
نفس ها ابر،دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلت های بلورآجین،
زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده،مهر و ماه،
زمستان ست
.« مهدی اخوان ثالث»
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرشد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سرابست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
تو خود میدانی
که انسان بودن و ماندن در این دنیا
بس دشوار است
و
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و
از احساس سرشار است
خسرو گلسرخی
تو رفتی
شهر در تو سوخت
باغ در تو سوخت
اما دو دست جوانت
بشارت فردا،
هر سال سبز می شود
و با شاخه های زمزمه گر در تمام خاک
گل می دهد
گلی به سرخی خون...
<<خسرو گلسرخی>>
لوح گور
نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی.
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.
دوشیزه عشق من مادری بیگانه است
و ستاره پرشتاب
در گذرگاهی مأیوس
بر مداری جاودانه می گردد.
«احمد شاملو»
تا گیتار غزلی بردارم
و زیر پنجره ماه برنیامده تا سحر بنوازم...
«منوچهر آتشی»

