دلم خونینشهر شد
اما
تو جهانآرا نبودی...
پویا
+ تاريخ سه شنبه ششم خرداد ۱۳۹۳ساعت ۱۰:۴ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
من و نسیم و دریا
هنوز
غروب که میشود
جایی کنار خانهات
-تُل عاشقون-
چشمانتظاریم تا
نسیم لای گیسویت
دریا به پاهایت
و من
+ تاريخ چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت ۹:۵۷ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
در چین دامنت
یک مشت پسته بریز
می دانم که سخت است
ترک جور و جفا
پویا
92/4/10
تهران
+ تاريخ دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۳۶ ق.ظ
نويسنده
پویا
|
سالها بود که باد
دلالی محبت میکرد
و دریا را
در آغوش کوچه میانداخت
حاکم بوی دریا را
در پیچ کوچه شنید
بخل کرد
حکم داد
کوچه را دیگر
هیچکس ندید...
پویا
+ تاريخ شنبه نهم دی ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲۶ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
زندگی آنقدر درد دارد
که دیگر از آمپول نمی ترسم.
+ تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت ۱:۱۲ ق.ظ
نويسنده
پویا
|
رفته بودم عدس قرمز بخرم. قرار است فردا دال عدس
داشته باشیم. عصر هم فاتحه حاج مجید است. خدا بیامرزدش. یهو به ذهنم رسید این عزا
و غذا شباهت هایی دارند. میگویند در مراسم یک سری افراد هستند به نام عزا گرم کن.
فکر نکنم نقش ماکروفر را بازی کنند اما احتمالا نقشی شبیه به شعله گاز خواهند
داشت. پس عزای بی عزا گرم کن مثل خانه بدون ماکروفر و گاز است. اما رفیقمون میگفت
آدم غذاش گرمم نبود، نبود ولی عزاش حتما باید گرم باشه.
این روزها هم شاید کسی را پیدا کنیم که غذا نداشته باشد اما حتما عزا دارد!
+ تاريخ چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت ۶:۱۷ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
تو
به فرداها میاندیشی
به رویاها
به اسب سفید با سوار
به غبار راه...
من
به فکر تاخت زدن امروزم
با یک قرص نان
یک پیاله آب
و بعد...
یک عمر خواب!
+ تاريخ شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ساعت ۸:۳۸ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
در چشم هایت
هوا ملس است
از آتش جهنم و
خنکای بهشت...
پویا
+ تاريخ دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت ۷:۳۹ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
آنقدر تن داده ام
که بدانم
چه جـ.ن.ده خانه ایست، دنیا!
پویا
+ تاريخ چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ساعت ۹:۵۷ ق.ظ
نويسنده
پویا
|
لب شیرین تو
مرا تا بیستون برد
آخر این بندر پیر
کوه نداشت...
پویا
+ تاريخ سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۵ ق.ظ
نويسنده
پویا
|
+ تاريخ سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت ۴:۳۵ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
- های دخترک!
برگشت
چه بزرگ شده بود ...
- پس کبریت هایت کو؟
پوزخندی زد
گونه اش آتش بود
سرخ، زرد، ...
- میخواهم امشب
با کبریت های تو
شهر را به آتش بکشم!
نگاهی انداخت
تنم لرزید
- سالهاست تن می فروشم
می خری؟
پویا
+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۲۳ ق.ظ
نويسنده
پویا
|
کافه مان راه افتاد.
امیدوارم فعلا باشد...
+ تاريخ جمعه چهاردهم آبان ۱۳۸۹ساعت ۳:۲۴ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
خشمم
فریاد شد،
صدایم گرفت!
ترانه شد،
قلمم شکست!
نگاه شد...
چشم هایم، چه «کم سو» شده اند!
پویا
+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مهر ۱۳۸۹ساعت ۴:۱۶ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
جناب آقای/ سرکار خانم سُنت!
با سلام و احترام
میکشی بیرون یا بیام ببرمش؟!
با تشکر
+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت ۳:۴۱ ق.ظ
نويسنده
پویا
|
به خود میبالی که تنت را شب ها سر چهارراه نمی فروشی، غافل از اینکه روحت، هرجایی شده است...
+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۹ساعت ۳:۳۴ ق.ظ
نويسنده
پویا
|
یه زمانی واسم مهم بود که عمرم داره میگذره. موقع ۲۰ سالگی بغض کردم. چون کلی برنامه داشتم که می خواستم تا ۲۰ سالگی به اونا برسم. اما دیگه عادی شده برام. گذر عمر واسم در حد یه دستگاه شمارشگر ارزش داره.
۲۰
۲۱
۲۲
...
دیگه انتظاری از زندگی ندارم. قرار هم نیست تا سن خاصی به هدف خاصی برسم. داره میگذره پس بذار بگذره...
+ تاريخ شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۴۲ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
خرداد
اگر هم کم حادثه داشت
کنون با تو
یکسره حادثه است...
پویا
+ تاريخ سه شنبه یکم تیر ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ
نويسنده
پویا
|
تقدیم به تو که آهنگی دیگر به زندگیم دادی...
من در اسارت چشم های تو
امیدم به قیامی سرخ است
از سوی لبهایت...
پویا
+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۶:۱۴ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
بهشت من
همه سیاهی ست!
انتظاری جز این نیست،
در انبوه گیسوان تو!
پویا
+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۹:۲۰ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
پرسیدی چه خبر؟
چه بگویم؟!
همه چیز خوب و
دل ها شاد و
لب ها پرخنده و
اندیشه ها ...
راستی
من هنوز هم، گاهی
دروغ می گویم...
پویا
+ تاريخ سه شنبه یازدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۸:۴۸ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
واژه ام نمی آید. اما به بزرگی خدا قسم که این سزای ما نبود. دلمان قدری هوا میخواست. فقط قدری . به اندازه ی دو سه دم و بازدم! میخواستیم که حداقل قفسمان را به باغی ببرند که ما دلمان زود شاد میشود...
اما قفسمان رنگین شد. دیدار دوستان افتاد به جایی بسیار دور. می گویند خدا آنجاست...
+ تاريخ یکشنبه دوم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۹ ق.ظ
نويسنده
پویا
|
چشم گذاشتند
و من گیج...
جایی نیافتم
جز آغوش تو!
ای کاش تا ابد،
هیچ کس نگوید:
سک سک!
پویا
+ تاريخ جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت ۸:۱۴ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
اینجا جهنم است...
شاید بدتر. قطعا بدتر. خیلی بدتر. اینجا اصلا جا نیست.
ای کاش منم در بند بودم. خدایاااااااااااااااااااااا!
نمی خوام بیرون باشم. خجالت میکشم.
من اینجا دارم چه گهی می خورم؟
+ تاريخ سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ساعت ۸:۳۹ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
شدم مثه ماشین بابام، وقتایی که خودش نمی روندش! زور میزنم تا برم. درست و حسابی هم حرکت نمی کنم، دک می زنم!
+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۹ساعت ۷:۲۸ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
سوز بود و سرما
و تنها پناه من آغوش تو
آنجا که
ظهرهای تابستان
بیداد می کنند...
پویا
+ تاريخ یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۹ساعت ۱۱:۱۰ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
روزهایی که هیچ تازگی و طراوتی را همراه ندارند.....
+ تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۲:۹ ب.ظ
نويسنده
پویا
|
دوست می دارم
نگاهت را می گویم
که چشمت
خود حدیث دیگریست...
پویا
+ تاريخ سه شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۲:۵۸ ق.ظ
نويسنده
پویا
|
به این نتیجه رسیدم که دیگه بسه. همیشه می گفتم آدم یه بار به دنیا میاد پس باید تو همون یه بار ثبت بشه!
اما دیروز یه لحظه حس کردم که دیگه بسه. دیگه نمی خوام ثبت بشم.دیگه نمی خوام شخصیت خاصی بشم. می خوام یه آدم عادی باشم. برم سر کار، پول در بیارم. انسان و انسانیت و هنر و .... را دایورت کنم روی یکی از اعضای بدن. احتمالا سمت چپیه!
به من چه که انسانیت داره به گا میره یا هنر متعهد معنی خودشو از دست داده یا یا یا یا یا یا یا.........
میخوام مثه بقیه باشم که اصلا این چیزا واسشون مهم نیست. می خوام زنده گی کنم با همون تعریف عام!
پس پیش به سوی زنده گی .....
+ تاريخ یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۲:۳۹ ق.ظ
نويسنده
پویا
|
خدایا! آنچنان در روزمره گی غرقمان کن تا نفهمیم که از زنده گی تنها بخش آخرش مانده است!
پویا
+ تاريخ یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۸ساعت ۹:۵۹ ق.ظ
نويسنده
پویا
|